خرید بک لینک

هفت ماه است که موجود دیگری درونم در حال رشد است. خواهر یا برادر تو. و احتمالا برادرت! این روزها انگار بهتر می گذرد, آرامتر و کمتر با تنش. از همان روزهای نخست و رنج عجیبی که همراهم شد تا اواسط شهریور ... که این سختی به اوج رسید. افزایش فشار و ....

برچسب: نویسنده: باران سلطانی تاريخ: پنجشنبه 18 بهمن 1397 ساعت: 19:10

نه سرخک بود و نه هیچ چیز دیگه ... بیماری تو حساسیت پوستی بود که به شکر خدا الان خیلی بهتری . کلی با بابایی فکر کردیم که ببینیم به چی حساسیت داری ... و فعلا به خرمالو رسیدیم ! در ضمن کرم مخصوصت رو هم می شناسی ... می گیری تو دستت و می گی اووف اوف . چند روزه که خیلی شیطون شدی ... خیلی ... اونقدر عصبیم می کنی که سر درد میشم . مثل دیروز که با انگشتت آب انار رو به میز تی وی می مالیدی ... چند روز پیش بردادامه مطلب

برچسب: ادامه, نویسنده: باران سلطانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:41

۲ سالت شد . رفتیم آتلیه و ازت عکس گرفتیم . گرچه خیلی نق زدی و گریه کردی . موند جشن تولدت که اونم به چشم .

بهداشت رفتیم . وزنت ۱۳ کیلو و قدت ۸۸ . عالی !

اولین جمله ای که گفتی ... شیر مُخوام ! و بعد بَس مُخوام و ..............

از شنبه این هفته که مامان میره سر کار ... تو میری خونه مامان جون ! به به !

فقط فعلا با از جیش گرفتنت مشکل دارم که اونم بخاطر زمستون و سرما بهت ارفاق کردم . صبر میکنم !

هرچند خوب جیش رو می فهمی و وقتی بگی جیش واقعا تو دستشویی جیش می کنی !

صبر می کنم !

برچسب: روزها, نویسنده: باران سلطانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:41

حرف برای گفتن زیاد دارم,مخصوصا از اتفاقای زندگیت.سعی میکنم کم کم همشونو اینجا بنویسم.

برچسب: نگفته, نویسنده: باران سلطانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:41

عزیز ترینم!

امسال روزهای سوم،هشتم،دهم،و امروز رو بردم مهد'از ماه مهر.چند ساعتی رو اونجا بودی بخاطر کارم میبرمت و بقیه روزها بازم پیش خودم بودی.

هرچند روزای اول کمی بدقلق بودی،اما الان هروقت میام دنبالت انگار بزرگتر شدی و هربار همینو حس میکنم.

هیچ عجله ای برای بزرگ شدنت ندارم.لذت ببر از کودکیت.

برچسب: کودک, نویسنده: باران سلطانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:41

میگم فدای دنیای کوچیکت بشم

میگی من دنیا نیستم،خانم معلم دنیاست!

برچسب: دنیا, نویسنده: باران سلطانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:41

دیروز بابا بهت گفته ساکت باش بذار با سشوآر موهاتو خشک کنم...ببین برات کارتون گذاشتم!

گفتی: تو که نذاشتی ... تلویزیون گذاشته !

برچسب: نویسنده: باران سلطانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:41

چند روزه به عنکبوت می گی ... عمو کبوت!

برچسب: بعضی,کلماتت, نویسنده: باران سلطانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:41

خیلی از مطالبی که برات نوشته بودم از تولدت تا الان ... اومدم دیدم بعد از تغییرات بلاگفا پاک شده ... غصه خوردم . شاید قسمت این بوده ... از تیر پارسال که زندگیمون رو تو شهر بابات شروع کردیم ... چیزی تغییر نکرده از اونا که باید تغییر میکرد!اما از مهر پارسال میری مهد ... دوست پیدا کردی ... آنلی ... رها ... حسین ! از اول خرداد امسال دیگه جفتمون تو خونه ایم ... آخه منم از مهر پارسال رفتم سرکار! فروردادامه مطلب

برچسب: اینجا, نویسنده: باران سلطانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:41

دخترکم

بزرگ می شوی و من هر روز شاهد بزرگی حرف ها و کارهایت هستم.امشب چقدر دلم خواست که اینجا بنویسم.از چند کاری که مدام انجام میدهی و من حرص میخورم. یکی ناخن خوردن های گاه و بیگاهت...یکی باران ناگهانی وسط بازی کردن هایت که از ترس حتی خبرش را هم نمی دهی.سخت است و من بی تجربه و کم صبر... کاش بلد بودم. گاهی واقعا کم می آورم. دلم میخواهد سالم بزرگ شوی و قوی از هر نظر. مامان خیرخواه تو است. کاش زود بفهمی.

برچسب: نیمه, نویسنده: باران سلطانی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 5:41

صفحه بندی