هفت ماه است که موجود دیگری درونم در حال رشد است. خواهر یا برادر تو. و احتمالا برادرت! این روزها انگار بهتر می گذرد, آرامتر و کمتر با تنش. از همان روزهای نخست و رنج عجیبی که همراهم شد تا اواسط شهریور ... که این سختی به اوج رسید. افزایش فشار و ....
برچسب:
نویسنده: باران سلطانی
برچسب: ادامه,
نویسنده: باران سلطانی
۲ سالت شد . رفتیم آتلیه و ازت عکس گرفتیم . گرچه خیلی نق زدی و گریه کردی . موند جشن تولدت که اونم به چشم .
بهداشت رفتیم . وزنت ۱۳ کیلو و قدت ۸۸ . عالی !
اولین جمله ای که گفتی ... شیر مُخوام ! و بعد بَس مُخوام و ..............
از شنبه این هفته که مامان میره سر کار ... تو میری خونه مامان جون ! به به !
فقط فعلا با از جیش گرفتنت مشکل دارم که اونم بخاطر زمستون و سرما بهت ارفاق کردم . صبر میکنم !
هرچند خوب جیش رو می فهمی و وقتی بگی جیش واقعا تو دستشویی جیش می کنی !
صبر می کنم !
برچسب: روزها,
نویسنده: باران سلطانی
برچسب: نگفته,
نویسنده: باران سلطانی
امسال روزهای سوم،هشتم،دهم،و امروز رو بردم مهد'از ماه مهر.چند ساعتی رو اونجا بودی بخاطر کارم میبرمت و بقیه روزها بازم پیش خودم بودی.
هرچند روزای اول کمی بدقلق بودی،اما الان هروقت میام دنبالت انگار بزرگتر شدی و هربار همینو حس میکنم.
هیچ عجله ای برای بزرگ شدنت ندارم.لذت ببر از کودکیت.
برچسب: کودک,
نویسنده: باران سلطانی
میگی من دنیا نیستم،خانم معلم دنیاست!
برچسب: دنیا,
نویسنده: باران سلطانی
گفتی: تو که نذاشتی ... تلویزیون گذاشته !
برچسب:
نویسنده: باران سلطانی
برچسب: اینجا,
نویسنده: باران سلطانی
بزرگ می شوی و من هر روز شاهد بزرگی حرف ها و کارهایت هستم.امشب چقدر دلم خواست که اینجا بنویسم.از چند کاری که مدام انجام میدهی و من حرص میخورم. یکی ناخن خوردن های گاه و بیگاهت...یکی باران ناگهانی وسط بازی کردن هایت که از ترس حتی خبرش را هم نمی دهی.سخت است و من بی تجربه و کم صبر... کاش بلد بودم. گاهی واقعا کم می آورم. دلم میخواهد سالم بزرگ شوی و قوی از هر نظر. مامان خیرخواه تو است. کاش زود بفهمی.
برچسب: نیمه,
نویسنده: باران سلطانی