گذشت ...
-
تاریخ: 1397/11/18 ساعت: 19:10
هفت ماه است که موجود دیگری درونم در حال رشد است. خواهر یا برادر تو. و احتمالا برادرت! این روزها انگار بهتر می گذرد, آرامتر و کمتر با تنش. از همان روزهای نخست و رنج عجیبی که همراهم شد تا اواسط شهریور ... که این سختی به اوج رسید. افزایش فشار و ....
ادامه ...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:41
نه سرخک بود و نه هیچ چیز دیگه ... بیماری تو حساسیت پوستی بود که به شکر خدا الان خیلی بهتری . کلی با بابایی فکر کردیم که ببینیم به چی حساسیت داری ... و فعلا به خرمالو رسیدیم ! در ضمن کرم مخصوصت رو هم می شناسی ... می گیری تو دستت و می گی اووف اوف . چند روزه که خیلی شیطون شدی ... خیلی ... اونقدر عصبیم ...
این روزها ...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:41
۲ سالت شد . رفتیم آتلیه و ازت عکس گرفتیم . گرچه خیلی نق زدی و گریه کردی . موند جشن تولدت که اونم به چشم . بهداشت رفتیم . وزنت ۱۳ کیلو و قدت ۸۸ . عالی ! اولین جمله ای که گفتی ... شیر مُخوام ! و بعد بَس مُخوام و .............. از شنبه این هفته که مامان میره سر کار ... تو میری خونه مامان جون ! به به ! ...
حرف های نگفته
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:41
حرف برای گفتن زیاد دارم,مخصوصا از اتفاقای زندگیت.سعی میکنم کم کم همشونو اینجا بنویسم.
مهد کودک
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:41
عزیز ترینم! امسال روزهای سوم،هشتم،دهم،و امروز رو بردم مهد'از ماه مهر.چند ساعتی رو اونجا بودی بخاطر کارم میبرمت و بقیه روزها بازم پیش خودم بودی.هرچند روزای اول کمی بدقلق بودی،اما الان هروقت میام دنبالت انگار بزرگتر شدی و هربار همینو حس میکنم. هیچ عجله ای برای بزرگ شدنت ندارم.لذت ببر از کودکیت.
دنیا
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:41
میگم فدای دنیای کوچیکت بشم میگی من دنیا نیستم،خانم معلم دنیاست!
...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:41
دیروز بابا بهت گفته ساکت باش بذار با سشوآر موهاتو خشک کنم...ببین برات کارتون گذاشتم! گفتی: تو که نذاشتی ... تلویزیون گذاشته !
بعضی کلماتت...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:41
چند روزه به عنکبوت می گی ... عمو کبوت!
اینجا
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:41
خیلی از مطالبی که برات نوشته بودم از تولدت تا الان ... اومدم دیدم بعد از تغییرات بلاگفا پاک شده ... غصه خوردم . شاید قسمت این بوده ... از تیر پارسال که زندگیمون رو تو شهر بابات شروع کردیم ... چیزی تغییر نکرده از اونا که باید تغییر میکرد!اما از مهر پارسال میری مهد ... دوست پیدا کردی ... آنلی ... رها ...
پنج سال و نیمه من
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 5:41
دخترکم بزرگ می شوی و من هر روز شاهد بزرگی حرف ها و کارهایت هستم.امشب چقدر دلم خواست که اینجا بنویسم.از چند کاری که مدام انجام میدهی و من حرص میخورم. یکی ناخن خوردن های گاه و بیگاهت...یکی باران ناگهانی وسط بازی کردن هایت که از ترس حتی خبرش را هم نمی دهی.سخت است و من بی تجربه و کم صبر... کاش بلد بودم....